محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1170
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دشمن پيكار نمىكنيم به كمك اين دين جنگ مىكنيم كه خدا به وسيلهء آن ما را كرامت داده است ، برويم كه به يكى از دو نيكى ، پيروزى و يا شهادت ، مىرسيم . » كسان گفتند : « به خدا ابن رواحه راست مىگويد . » و به راه افتادند . زيد بن ارقم گويد : من پدر نداشتم و در خانهء عبد الله بن رواحه بودم و چون به سفر موته مىرفت مرا همراه برد و رديف خود سوار كرد و يك شب كه در راه بوديم اشعارى مىخواند كه به مرگ وى اشاره داشت ، و من از شنيدن آن بگريستم و مرا تازيانه زد و گفت : « اى نابكار ترا چه باك ، خدا شهادت نصيب من مىكند و تو بر مىگردى . » گويد : مسلمانان تا حدود بلقا برفتند و هرقل با سپاه خويش از رومى و عرب در دهكده اى به نام مشارف بود . و چون دشمن نزديك شد مسلمانان به سوى دهكدهء موته رفتند و دو گروه آنجا رو به رو شد و مسلمانان سپاه آراستند و يكى از بنى عذره را كه قطبة بن قتاده نام داشت به ميمنه نهادند و يكى از انصار را به نام عباية بن مالك به ميسره نهادند ، آنگاه به جنگ پرداختند و زيد بن حارثه كه پرچم پيمبر را به دوش داشت بجنگيد تا كشته شد . پس از آن جعفر بن ابى طالب پرچم را گرفت و بجنگيد و چون جنگ سخت شد از اسب خويش پايين آمد و آن را پى كرد و بجنگيد تا كشته شد . جعفر نخستين كس بود كه در اسلام اسب خويش را پى كرد . يحيى بن عباد گويد : پدر رضاعى من كه يكى از بنى مره بود و در جنگ موته حضور داشته بود مىگفت : « به خدا گويى جعفر را مىبينم كه از اسب پياده شد و آن را پى كرد و به جنگ دشمن پرداخت و بجنگيد تا كشته شد . » و چون جعفر كشته شد عبد الله بن رواحه پرچم را بگرفت ، در اين هنگام بر اسب خويش بود و مىخواست فرود آيد و لحظه اى مردد ماند و به خويشتن دل داد و فرود آمد و پسر عموى وى بيامد و پاره گوشتى به دو داد و گفت : « كمى قوت بگير كه در اين روزها سخت به زحمت بوده اى . » و عبد الله چيزى از آن بخورد و صداى جنگاوران